تبليغاتX
پتک - نشریه هنر و ادبیات اعتراضی - داستان/ یورش در پنج و ده دقیقۀ صبح/ رسول اشتری
داستان/ یورش در پنج و ده دقیقۀ صبح/ رسول اشتری
 

 

پدر بزرگم 3 بردار داشت، اولینشان عاشق که شد، مثل دیگران به عشق‌اش نرسید و سر به پشت کوهستان‌های روستایمان گذاشت تا دیگر پیدایش نشود. دومی انقلابی بود ، شبانه ریختند درخانه‌اش دهان‌اش را دوختند و فردای آن روز در میدان شهر از تخم‌هایش به دار مجازات آویختند او را. آخرینشان هم تاجر کفش شد در باکو، وقتی که می‌خواست پولی به جیب بزند فهمید که ورشکست شده تا طلبکاران بریزند درخانه‌اش. جسد لخت و یا حتی تکه پاره شده اش را هم بعد ها پیدا نکردند. بی‌بخارترینشان پدر بزرگ‌ام بود که ماند تا تخم و ترکه‌ی ما را باقی بگذارد. حالا هم ساعت 4:45 دقیقه‌ی صبح است. سرمای زمستان از بالای یک پل  می‌تواند به تنهایی پوست یک مرد گنده را بکند، اما من این بالا ایستاده ام. در ارتفاع نه چندان بلند، شهر شبیه غول دهان باز کرده‌ای است، که رگ‌های خونی‌اش جوی‌های آبی بود که راننده‌های تاکسی حماقت خود را در آن‌ها می‌شاشیدند تا خود و دیگران را طعمه‌ی غول کنند. کمی آنطرف‌تر از پل دو نفر با انبردست و آهنبر مشغول دزدی از یک مغازه بودند، اما مطمئنا کودن بودند؛ بعد از گذشت نیم ساعت نتوانستند وارد مغازه شوند که هیچ، صورتشان هم معلوم بود.یکیشان سرش را تراشیده بود و با ریش و سبیل مشغول دید زدن اینطرف و آنطرف بود اما هیچ وقت من را بالای پل ندید. آن یکی هم شبیه عمویم از آب در آمده بود. عموی من هم دزد بود، شاید هم به خاطر این شبیه عمویم بود. اما عموی من به این کودنی نبود. همیشه عادت داشت قبل از دزدی ناخن هایش را بگیرد و دندان هایش را مسواک بزند، تا بهترین لباس‌اش را برای دزدی بپوشد. همیشه یک جدول برنامه ریزی برای دزدی‌هایش همراه‌اش داشت. به خاطر همین وقتی که از تنهایی‌اش فوت کرد، دزد‌های شهر گروه گروه در مراسم تدفین‌اش حاضر شدند و خون گریستند که پلیس‌ها بیرون قبرستان برای دستگیریشان حاضر بودند. مدت ها مجبور به زندگی با او بودم و حتی فهمیدم که همیشه دفترچه‌ای از سخنان نغز‌اش، که کولاژ عقاید‌اش بود را برای گفتن به دیگران همراه دارد. به همین خاطر او را طرد کردم، تا روزی که در تنهایی مرد. وقتی که به دزد مراقب گفتم : هی!، به سرعت پا به فرار گذاشت و فراموش کرد تا دوستش را صدا کند. هرچند آن یکی هم با شنیدن صدای من، بر خلاف دوستش دوید، تا باز همه جا را سکوت فرا بگیرد . بر دیوار ساختمان سینمایی، بیلیبورد تبلیغاتی‌ای بود که بر روی آن، تصویری از من نقش بسته بود.خودم هم می دانستم که هیچ گاه علاقه‌ای نداشتم تا تصویر تبلیغات برای یک فیلم باشم، آن تصویر برادرم بود که سالها پیش از من دور شده بود. پدرم خود را از سقف تنها اتاق خانه‌ای که اجاره کرده بودیم حلق آویز کرد وقتی من و برادرم 4 ساله بودیم و ناخنها و دیوار‌های خانه‌مان را با دندان‌هایمان می‌جویدیم. پدرم، من و برادرم را صدا کرد، تا با اسکناس 20 تومانی از بقال سر کوچه، پفک نمکی بگیریم، تا وقتی که برگردیم پدرم از سقف آویزان مانده بود و من حرکت او را مثل یک بازی دیدم، تا خود را از پای در هوایش آویزان کنم و تاب بخورم و او بیشتر تکان تکان بخورد. برادرم اما گوشه‌ای ایستاده بود و با گریه مادرمان را صدا می‌زد تا شاهد عملیات آکروبات من و پدر باشد. اما مادرمان سالیان کوتاهی بود که انگار نبود. فقط سایه‌اش بر ذهن برادرم مجسم بود که او هم همیشه در عالم رویای خود زندگی می‌کرد.با صدای جیغ های بی‌امان او، همسایه ها به خانه ریختند تا شاهد ژانگولر ما باشند. بعد‌ها در خانه‌ی عمویم فهمیدم که چه کرده ام. از همان روز مزه ی پفک نمکی، به زبانم زهر مار شد، و بقال سرکوچه هم آدم عوضی و پدر درغگویم عوضی‌تر از او. پدرم در وصیت نامه اش که بعد ها هنگام تخلیه ی خانه و فروش اسباب اثاثیه ها پیدا شده بود، گفته بود که من و برادرم وارث این خاندان ایم که باید برای احیای آن تلاش کنیم. عموی من هم که تنها برادرش بود، از همان موقع در مراقبت از ما تلاش مجدانه کرد، تا بگوید شما ها همیشه در پناه من هستید. به خاطر همین هم هیچ وقت فکر ازدواج کردن به ذهنش خطور نکرد. در همسایگی خانه ی عمویم، خانه ای بود که همیشه از دیوارهای آن صدای کلنگ و چکش، همراه با موسیقی می آمد.وقتی برای خرید نان از سر کوچه، به بیرون می‌رفتم، از جلوی آن خانه رد می‌شدم ، تا هم صدای موسیقی را بشنوم، و هم صدای چکش‌هایی را که انگار بر دیوار‌های شخصیت و وجود من، و بر سر و کول پدر و عمویم ، و باقی مردم شهر کوبیده می‌شد را. هر دو خانه‌ای که کنار این خانه بودند، به طرز مشکوکی در یک شب آتش گرفته بودند و ساکنان‌اش سوخته بودند، اما ساختمان بین این دو هیچ چیز‌اش نشده بود. حالا هم هر دوی این خانه‌ها متروک مانده بودند. هر وقت جلوی این خانه می‌رسیدم تردید این را داشتم که زنگ را به صدا در‌بیاورم یا نه، و آخر هم یک روز به جای خریدن نان، زنگ خانه را زدم. مرد قد کوتاهی در را باز کرد تا بعد از چند دقیقه به من بگوید " بیا تو" ، تا من داخل شوم.در خانه چند مرد و زن دیگر هر یک در گوشه‌ای ساکت نشسته بودند، اما یکی از آنها روی طاقچه‌ی دیوار نشسته بود و پاهایش را تکان تکان می‌داد و می‌خندید.به روی دیوار یک عکس قدیمی از چند مرد مرده با زیرپوش  که ریش‌های یکی‌شان تا زیر ناف‌اش می‌رسید و در دست دیگری یک نوع تفنگ قدیمی بود، آویزان بود.مرد روی طاقچه موهای بلندی داشت و دندانهایش زرد و کج بودند، وقتی می‌خندید اینها را فهمیدم. به من سیگار تعارف کرد، اما سریعا عقب کشید تا خودش یکی از آنها را بردارد و آن را در جیب‌اش گذاشت، و من هم به در و دیوار نگاه کردم تا این اتفاق را به روی خودم نیاورم. گوشه‌ی طاقچه یک گلدان فلزی بود و زن ها و مرد‌های ساکت گوشه‌ی اتاق به من خیره شده بودند.زیر چشم‌های همگی‌شان سیاه بود. بر روی دیوار پشت سر‌ام، بالای سر یک مرد که در 3 کنج نشسته بود، پرچم سرخی آویزان بود که روی آن نقاشی سیاهی از چهره‌ی برادر انقلابی پدر بزرگ‌ام کشیده شده بود. بعد از شناختن آن چهره،رو به مرد کردم و گفتم که آن نقاشی با من چه نسبتی دارد. سیگار از دهان مرد مو بلند افتاد، و زن‌ها و مردهای ساکت گوشه به سمت من هجوم آوردند. با تعجب گفتند که "برادر پدر بزرگ‌ات؟!" و من هم به خانه رفتم تا تنها عکسی که از آن 4 برادر  موجود بود را از آلبوم عکس‌های عمویم که در آن موقع از روز مشغول دزدی در جایی از شهر بود را بردارم، تا به آنها نشان دهم. وقتی دوباره زنگ آن خانه را زدم، مرد خودش در را باز کرد و باز عکس را دید و باز تعجب کرد، تا سیگار برای بار دوم از دهان‌اش بیفتد. دست من را گرفت و با خود به حیاط پشتی خانه، جایی که چند مرد مشغول کندن زمین با بیل و کلنگ بودند برد. مرد ها، چند متری زیر زمین رفته بودند. ضبط صوتی در حیاط مشغول پخش همان آهنگی بود که همیشه آن را می شنیدم. کنار حیاط هم چند نفر دیگر با چکش‌های بزرگی، مشغول کوبیدن بر روی ورقه‌های فلزی بودند. از کار آنها خوشم آمد. تا عصر آن روز در اتاقک گوشه‌ی حیاط با مرد موبلند صحبت کردم. او هم می‌دانست که مردم احمق‌اند و با زندگی‌هایی که دارند، نمی‌توانند درک کنند که واقعیت چیست.برای من در باره‌ی کارشان صحبت کرد،اینکه اسم گروهشان، آمون آمارث بود. به معنای مردی که سبیل پر پشت داشت واز حنجره اش صدای طبل جنگی می‌آید،و یا زنی که به جای کار کردن در آشپزخانه‌ی خانه‌اش ، صبح تا شب همراه شوهراش در میدان جنگ می‌جنگد، یا چیزی مانند اینها. این را گفت که می‌خواهند از حیاط تونل بکنند، تا به تنها بانک محله که نزدیک خانه بود برسند، و از آن دزدی کنند، تا با پول آن، اسلحه‌های جنگی بخرند، کلاشنیکف، سلاح سرخ بخرند، تا با آن هایکو‌های سرخ را به تن دیگران بخوانند. بعد از صحبت، به من هم یک چکش داد، تا به جان ورقه‌های آهنی بیفتم. از فردای آن روز صبح‌ها به آن خانه می‌رفتم، و تا ظهر به ورقه‌های فلزی چکش می‌زدم و بعد از ظهرها در قالب گروههای چند نفری به خیابان‌های مختلف می رفتیم و عینک پلیس بر چشم می زدیم، تا نوای فاک دا پلیس را بر سر و صورت عابرین تف کنیم. همان دوران، برادرم، با دختری در حوالی خانه‌ی عمویمان دوست شد، که هیچ وقت هم ندانستم اسمش چه بود. تنها یک بار او را دیدم که فهمیدم چقدر می‌توانم او را دوست داشته باشم. اما به برادرم چیزی نگفتم، چون که فکر می‌کردم او هم آن دختر را دوست دارد.دختر یک کوله‌ی آبی داشت، که عطر خنکی به آن زده بود، این ها را همان موقع که کوله‌اش را در پذیرایی خانه‌ی عمویم گذاشته بود فهمیدم، خودش با برادرم به اتاق خوابمان رفته بودند و در را قفل کرده بودند، من هم قرار بود کشیک آمدن عمویم را بکشم، ولی به بالکن خانه رفتم تا سیگار دود کنم.برادرم بعدها برایم تعریف کرد که توانسته یک شب با او بخوابد تا از فردایش بازیگر سینما و تلویزیون شود و دختر را بدرود بگوید. برادرم بوی لجن می‌داد، که فهمیدم آن دختر را هیچ وقت دوست نداشته. آن روزها ، با روزهای حملات من و گروههای چند نفری به مردم و عابرین مقارن بود. به همین مناسبت، همانجا در آوردم و به صورت برادرم شاشیدم و گفتم متاسفم. او هم بی‌هیچ حرفی دور شد. از آن روز به بعد همیشه در ذهن من  آن دختر، با کوله پشتی‌ای، پشت به من دور می‌شد. هر وقت به خیابان می‌رفتم، مراقب بودم که نکند ناآگاهانه به سمت او حمله‌ور شوم. برای من آن اطراف کوهستانی نبود که سر به پشت آن بگذارم و دور شوم. هر روز که در خیابان راه می‌رفتیم، با انبوه هجوم مردم مواجه می‌شدم ،که من را با آن ستاره‌ی گیشه منفجر کن سینما اشتباه می‌گرفتند و برای امضا گرفتن به سمت‌ام حمله‌ور می‌شدند.من هم برای آنها شعار‌هایی، تقدیم با عشق می‌نوشتم و به جای امضا خلط خونینی ناشی از وضع زندگی هدیه داده شده به من، از طرف برادرم، به یادگاری می‌گذاشتم. بقیه اما به سر من غر می‌زدند، که چهره‌ات باید تغییر کند ، تا مردم هم تو را نشناسند. برای همین بالاجبار سرم را تا مدتی تیغ می‌انداختم که همگی باور کنند من برادرم نیستم. تا مدتی که کندن تونل به سمت بانک ادامه داشت، کارهای دسته جمعی‌ای انجام  دادیم. آنهایی که می‌توانستند به خیابان‌ها رفتند و به اسم کارگر با چکش‌های برقی به جان زمین‌ها و پیاده رو‌ها افتادند و صدایش را ضبط کردند. آنهایی هم که نمی‌توانستند، با چند اسلحه، یا بسوی عملی‌های گوشه‌ی خیابان، و یا به سوی هوا تیر‌های هوایی شلیک کردند و صدایش را ضبط کردند، تا هر دوی این‌ها را به صورت قطعات موسیقی در بیاوریم  و در بالای شهر پخش کنیم. عده ای بعد از شنیدن این قطعات، دچار سکته‌های خفیف می‌شدند، و بعضی هم پارگی پرده‌ی گوشهایشان را احساس کردند.به خاطر همین بیمارستان‌ها تا مدت زیادی شلوغ بود. آنهایی هم که نمی‌دانستند این صدا‌ها، صدای چیست، تا مدت‌ها در جستجوی پیدا کردن عامل این صداها خود را سرگرم دیدند،و باقی هم  که در ماشین‌هایشان مشغول شنیدن این قطعات بودند، اغلب دچار گرفتگی ماهیچه شدند، و یا تصادف می‌کردند و خیابان‌ها را بند می‌آوردند. برای مدتی هم من به تنهایی کیوسک‌های روزنامه فروشی را به آتش می‌کشیدم. در میان همین آتش زدن‌ها، یک روز، روزنامه‌ای را دیدم که عکس برادرم در آن بود و در گوشه‌اش ، درشت از وفات وی نوشته بود، از این که یک شب در اوج خوشحالی بی‌دلیل افتاده و مرده، و از اینکه تنها به قصد آزار من آمده بود. این را در روزنامه ننوشته بود، اما فهمیدم که انگار دلیل غیر از این نداشت. یاد و خاطره‌ی درد‌های باقی مانده از او ، بیشتر از یاد و خاطرات خود‌اش بود. آن دختر، هنوز هم در پشت ذهن من، از من دور می‌شد. برادرم به روشنی روز بود و من به تاریکی شب. در فکر آتش زدن کیوسک، به فکر آتش زدن خاندان‌ام افتادم، همان وصیت نامه‌ی پدرم که تنها من وارث آن شده بودم و خیال انتقام از همه‌ی آنها. شاید من تنها کلید خاموش کردن این خاندان بودم. در روزهایی که به این اتفاق فکر می‌کردم، آمون آمارثی‌ها بانک را خالی کردند، تا با پول‌اش همه‌ی آن مهمات را تهیه کنند. با پول، کمی مواد منفجره هم خریدند. قرار بود یکی از روزهای زمستان ، که مردم احساس سگ مرگی در سرما را می‌کردند، میدان اصلی شهر را که مرکز افتخارات و دانش و فرهنگ آن بود را به هوا بفرستند و شهر را برای مدت بسیار طولانی‌ای مختل کنند. من اما به تنهایی داوطلب این کار شدم، و به همه‌ی آنها گفتم که دیگر بر نخواهم گشت. عده ای از آن جمع گریه کردند و بقیه هم در آغوش‌ام شعر‌های خودشان را زمزمه کردند.آنجا را که با کوله‌هایی پر از مواد منفجره ترک کردم، دیگر حتی برای وداع هم به عقب خود نگاه نکردم که دلم برایشان تنگ شود و منصرف شوم. وقتی به میدان اصلی شهر رسیدم، ساعت کمی از 3:30 گذشته بود. در وسط میدان، یک مجسمه به شکل دست مشت کرده بود، که انگار قرار بود با این بمب‌ها جان تازه‌تر بگیرند و به صورت اهالی شهر فرود بیایند. با لبخند، بند یکی از کوله‌ها را به دور آن دست انداختم و ساعت‌اش را برای 5:10 صبح کوک کردم.دیگری را هم بر پایه مجسمه گذاشتم و به سمت پل عابر پیاده‌ای در آن نزدیکی، از آنجا دور شدم. ساعت 5 صبح است، وقتی که می‌خواهی برای مرگ آماده شوی، باید به یاد داشته باشی، تا مانعی برای مرگ‌ات وجود نداشته باشد. حتی یک پالتوی خاکستری کهنه. حدود ساعت 4 آماده‌ی پریدن از آن پل نسبتا بلند بودم که گوشه‌ی پالتو به میله‌های آن گیر کرد تا اینطور مرا از پلی مقابل میدان آویزان کند و به جای سقوط و پایان این خاندان، همینطور معلق، شاهد فروپاشی شهر باشم، دختری با کوله پشتی، در این موقع از صبح، در طول خیابان به آرامی در حال دور شدن است، بی هیچ اعتنایی به من...

 

 

 

لينک