تبليغاتX
پتک - نشریه هنر و ادبیات اعتراضی - داستان/ ارتش خودگردان مخاطبان/ حامد شاملو
داستان/ ارتش خودگردان مخاطبان/ حامد شاملو
به ما دو تا یکی حاضر شد اسلحه بفروشد. نشانی داد رفتیم نیامد. یک روز ظهر طبق قراری که گذاشتیم ته کوچه ی بن بست در خانه ای را زدیم به آن نشان که دو سوراخ گلوله داشت و از درخت خشکیده ی حیاطش لاستیک موتور آویزان بود. چشم بر سوراخ در گذاشتم یک قایق شکسته در حیاط بود و همزمان سر چند بچه گربه از آن بیرون آمد. پژمان گفت اینجا دیگر کجاست. نه در خانه ای باز می شد نه کسی می آمد نه کسی می رفت. تنها یک پسربچه ی لخت یک نفس دنبال مرغی می دوید و آمدنی از در باز خانه ای پیرزنی را با موهای یکدست سفید دیدیم که گردو مغز می کرد و آواز قمر می آمد. کبریت نداشتیم سیگار بکشیم. روی شیشه ی مغازه ی روبرو بزرگ نوشته بود سلمانی. شیشه هایش را با روزنامه پوشیده بودند. از سوراخ پای دیوار پرنده ای بیرون آمد و پر زد. روزنامه ها مال چهل سال پیش بود. از شیشه ها یکی را ریختیم رفتیم تو. همه چیز را غبار گرفته بود. بر صندلی رو به آینه اسکلتی دست نخورده بود که از سینه اش صدای جوجه می آمد. پیشبند ابریشمی را کنار زدیم. جوجه ها آنجا بودند لای قفسه ی سینه اش. از استخوان یک دستش مچبند چرمی میخدار آویزان بود و ساک گیتار با زنجیر قفل شده بود به یکی از دست ها آن دست را از بازو انداخته بود. مچبند را من باز کردم ساک را پژمان  برداشت. موقع بیرون رفتن کلاه و پالتوی چرمی را از میخ دیوار کندم پوشیدم و وقتی چند قدم از مغازه دور شدیم صدای فرو ریختن استخوان ها آمد. در کوچه پسربچه مرغ را رها کرد دنبال ما راه افتاد و رفتنی پیرزن را دیدیم ایستاده بود و می رقصید. سر خیابان تاکسی گرفتیم و تا وقتی دور میدان بپیچیم پسربچه از پی ما می دوید. از جیب پالتو یک فندک پیدا کردم شیشه را دادم پایین باد آتش سیگارم را انداخت روی شلوار راننده سوخت. گفت اشکالی ندارد اصلا اشکالی ندارد. پژمان گیتار را درآورد کوک کرد و به رئیس جمهور فحش های رکیک داد. شوش پیاده شدیم پژمان ساک را به دستش قفل و زنجیر کرد. کمک کرد مچبند را بستم به دست راستم. من با آن پالتو و آن کلاه دو زن چادری بهم سلام کردند. پژمان دوستش را اتفاقی همان جا دید من او را ندیدم. پژمان دوستش شعر می نوشت من شعرهایش را نشنیده بودم. جلوی یکی از گاراژها خرمای خیراتی خوردیم گاراژدار آمد به ما گفت می دانم از راه رسیده اید خسته اید مردم می گویند ساز بزنید بخوانید. رفتیم تو. پژمان گیتار زد بعد من شعر دوست پژمان را از روی کاغذ خواندم دلم خواست نعره بزنم زدم. بعد همه چیز تقریبا از همان جا شروع شد. بعد دیگر یادم نیست ما چه کار کردیم یا کجا رفتیم خیلی کارها کردیم. از آن به بعد را یادم نیست برای کی ها ساز زدیم. من و پژمان در خیابان ها موسیقی می ساختیم دوست پژمان شعر می نوشت. اما این ها هیچ یادم نیست که کی بود یا کجا بود. پژمان هم یادش نبود که چه کسانی ما را وقت هایی که پلیس می ریخت فراری می دادند. یا شب ها کجا می خوابیدیم. ما روزنامه نمی خواندیم اما آنها که می خواندند می گفتند روزنامه نوشته شما خائن و سوسول اید چون روح و کونتان را به شیطان فروخته اید. کسانی که پیش از آن ما را می شناختند اگر می دیدند دیگر نمی شناختند بعضی ها هم آشنایی نمی دادند تا لو نرویم. موها و ریشهایمان بلند شده بود و پسربچه ها می پریدند بالا که به ریش هایمان دست بزنند. مادرها عذرخواهی می کردند و از پسرها می خواستند که مقابل ما درست بایستند و شعرهایی را که از بر کرده اند بخوانند. آدم های زیادی بودند که مثل ما لباس می پوشیدند یکیشان ساک گیتاری شبیه ما دست می گرفت که عکس آلت مردانه ی چرخ شده ای روی آن بود و آن یکی وقتی خواب بود خون گریه می کرد و گاهی ایستاده در مترو می شاشید. به پژمان می گفتم اینها کاریکاتور من اند من کجا وقتی خوابم خون گریه می کنم؟ می گفت یک چیزهایی یادش می آید از اینکه در روزهای بارانی من طوری راه می رفتم که انگار مست و ملنگم و طوری گریه می کردم که زوج های جوان در خیابان سر بر شانه ی هم می گذاشتند و می گریستند. من اینها هیچ یادم نیست. فقط یک بار غروب پسرهای دبیرستانی تعطیل شدند دویدند بیرون ما آنجا بودیم. یک بار هم دختری را که نقاشی ما را در حالت های مختلف روی دیوارهای شهر می کشید دیدیم از ما فرار کرد در کوله پشتی اش چند اسپری و یک تکه نان بربری پنیرمالیده و خرما بود. آنها را خوردیم و ساک را زیر درختچه ها پنهان کردیم تا وقتی برگشت بردارد. پژمان می گوید دوستش یک شعر نوشته و من خوانده ام بعد مردم از هم پرسیده اند معنی اش چه بود؟ فکر کرده بودند معنی اش این است که باید کاری کنند که بروند زندان خیلی ها رفته بودند و دوستانی را که از سال ها قبل ناپدید شده بودند یافتند. پلیس ها برای مرده یا زنده ی ما جایزه گذاشته بود یکی خواست ما را لو بدهد دخترش او را به تخت بست و گرسنگی داد. یک بار جلوی دانشکده ی علوم اجتماعی یک پسره به ما گفت شما ایده ی کارتان را از کتابی که من نوشته ام برداشته اید و همان طور که حرف می زد پژمان درآورد شاشید. یک بار همین طور که موسیقی می زدیم پژمان رو کرد به مردم گفت من فقط در گاراژها گیتار می زنم بعد مردم یقه هاشان را جر دادند بعد یادم نیست مامورها ریختند سر مردم یا مردم ریختند سر مامورها. یک بار فکر کردم پژمان رفته است تهرانسر رفتم دنبالش زیر یک درخت پیدایش کردم. اینها هیچ یادم نیست. خیلی ها مردند. بعضی از آنهایی را که مردند مخاطب های ما کشتند. بیشتر آنها را.
لينک