تبليغاتX
پتک - نشریه هنر و ادبیات اعتراضی
داستان/ ارتش خودگردان مخاطبان/ حامد شاملو
 

...پژمان گیتار را درآورد کوک کرد و به رئیس جمهور فحش های رکیک داد. شوش پیاده شدیم پژمان ساک را به دستش قفل و زنجیر کرد. کمک کرد مچبند را بستم به دست راستم. من با آن پالتو و آن کلاه دو زن چادری بهم سلام کردند. پژمان دوستش را اتفاقی همان جا دید من او را ندیدم. پژمان دوستش شعر می نوشت من شعرهایش را نشنیده بودم. جلوی یکی از گاراژها خرمای خیراتی خوردیم گاراژدار آمد به ما گفت می دانم از راه رسیده اید خسته اید مردم می گویند ساز بزنید بخوانید...

لينک
 

داستان/ روز سرب ريزي /سعيد رفيعي

مخالفین خیابان را بسته بودند . هر لحظه تعدادی از مردم به جمع  مخالفین اضافه می شدند. سردسته لباس شخصی ها دستور داد ذهن مخالفین را پر از سرب کنند. لباس شخصی ها مخالفین را به رگبار بستند هنوز ذهن تمام مخالفین پراز سرب نشده بود که ناگهان مردم متوجه شدند اصلاً در خیابان چیزی ندیده اند و باید خود را کورمال کورمال به خانه هایشان برسانند. بین راه پای چند نفر شکست. عده ای به اشتباه وارد خانه دیگری شدند و تا صبح از اینکه با کس دیگری همبستر شده اند تعجب کردند...

لينک
 

داستان/زد و خورد/حامد شاملو
 

هرگز ما هم را نشمرده‌ایم که چند تاییم. گاهی با همیم ولی همیشه تنهاییم. از ما فقط آنکه تنهایی‌اش طولانی است دوست‌دختر دارد. ما به جز یکی همه کارگر یک چاپخانه بودیم و شب همان‌جا می‌خوابیدیم. او ساقی حشیش بود. در یک تاریکخانه‌ی بوگندو ما عکس سگ و دیوید بکهام روی تی‌شرت‌ها چاپ می‌کردیم. عصر روزی از روزهای آخر پاییز...

لينک
 

می‌بایست پیش از این شروع می‌کردیم، برای جنگیدن هیچ وقت دیر نیست / حامد شاملو
بهترین دوستم را بوکسور سنگین وزن کردند برق رفت
مادرش دق کرد اخلاق پدرش سگی شد
من انتقام می گیرم تنها منتظرم برق بیاید

به نیمی از دوستانم سیگار تعارف کرده ام
و نیمی دیگر در پارک ها مسلح اند...

لينک