توضیح پتک: این یادداشت پیش از این در پایگاه اینترنتی مطرود منتشر شده است. بنا به اهمیت متن، نشریه پتک آن را باز انتشار میکند.
1- مجموعهی شعر (1) در همان نامی که برای خود برگزیده است، مرجعیت ژنریک شعر را زیر سوال میبرد و بیکفایتی آن را اعلام میکند. این نام، این شمارهای که درون پرانتز قرار گرفته، خواستِ استراتژیک و موقعیتشناسانهی مجموعه را وامینماید و روی این نقطهی تروماتیک انگشت میگذارد که این مجموعه نیز همچون همهی مجموعههای دیگری که رسمی و غیررسمی منتشر میشوند، کافی به نظر نمیرسد. این فقط مجموعهی شعر(1) است. باید به انتظار مجموعههای دیگری نشست که در راهند. سوژهی مجموعهی شعر (1)، سوژهای همواره ناتمام است و نه از پیش که از پس آن میآید. درست به همین دلیل، تن به کنش نامگذاری نمیدهد و تنها به اعلام موقعیت استراتژیک خود بسنده میکند. این بدان معنا نیست که از نامگذاری میهراسد. اتفاقا شجاعتی بیش از آن را به خرج میدهد و متهورانهتر عمل میکند؛ چنان که درست در همان لحظهای که میخواهد شکل بگیرد، ناکام میماند. به این ترتیب، آن چه مجموعهی شعر (1) به نمایش میگذارد، گودالی عظیم است و سوژهای که به آن چسبیده؛ سوژهای که در عین ناکامی، وفاداری خود را به اثبات رسانده، بدون آن که بخواهد مسئولیت موقعیتی را که در آن به سر میبرد، متوجه ضلع سومی کند یا به میانجی متوسل شود و با پادرمیانی، همه چی را فیصله دهد. برعکس؛ روی این ناکامی و آن بیکفایتی پافشاری میکند. به عبارتی سادهتر، گرچه بنا به خواستِ استراتژیک خود چیزی بیش از یک کنش در یک موقعیت خاص نمیتواند باشد، اما همین کنش در همان موقعیت خاص هم نمیگنجد، از آن فراروی میکند و قاعدهی بازی را بهم میریزد. آن موقعیت خاص، یک موقعیت خودبسنده نمیتواند باشد. هر قطعه شعر، چیزی بیش از یک قطعه شعر و بیش از آن مرجعیت ژنریک دارد که یک قطعه شعر را تحت پوشش میگیرد. پس باید به نفع آن عمل کند و در نهایت کنار بکشد.
2- همانگونه که «الاهه شاملو» در یادداشتِ منتشر شده در «نشریهی هنر و ادبیات اعتراضی پتک» بدان اشاره میکند[1]، مجموعهی شعر (1) یک «کل به هم پیوسته» است، نه شعرهای مجزا از هم. این کل به هم پیوسته در نهایت به لمس فیزیک کتاب میانجامد. [2] در واقع، مجموعهی شعر(1)، بیشتر از آن که مجموعه باشد، کتاب است. البته چنین ایدهای در چارچوب گفتمان ادبی مسبوق به سابقه است؛ چنان که یداله رویایی در همهی عمر حرفهای خود کوشیده تا هر یک از مجموعههایی را که منتشر میکند، به تراز استعلایی کتاب ارتقا دهد. با این همه، آن چه بر جای مانده، همان خصلت بورژوایی را داشته که بنیامین در شباهتهای میان کتابها و روسپیها بدان اشاره میکند: «کتابها و روسپیها را میتوان به بستر برد.» [3] بعدها رولان بارت، گامی به پیش مینهد و از «بدن کتاب» مینویسد. رویایی و همهی شاعرانی که فیزیک کتاب را نقطهی عزیمت خود قرار دادهاند، با همین بدن ور رفتهاند و عشقبازی کردهاند؛ بدنی که به حوزهی خصوصی رانده شده است. وقتی خواندن «هفتاد سنگ قبر» به پایان میرسد، ارزش مبادلهی آن، صرفن در قیمت پشت جلدش خلاصه میشود و در بهترین حالت، همچون یک شیء باستانی، تنها و تنها به کار کلکسیونرها میآید.
مجموعهی شعر(1) اما چه در ایده، چه در تولید و چه در توزیع، به این منطق بورژوایی تن نمیدهد. این کتاب، کتابی نیست که در کتابخانه جاخوش کند و این بدن، بدنی نیست که به همین راحتی بتوان آن را به اتاق خواب برد. همچنین تجسد آن همچون تجسد یهوه در مسیح نیست که بخواهد گناه مردمان را بشوید و آنها را از عقوبت الاهی برهاند. خلاف آن چه ممکن است به ذهن راستِ مدرن ادبی و سمپاتهای جوانش خطور کند، قهرمانبازی نیست، ماجراجویی نیست، خیالبافی نیست. ساده است: مداخلهی مستقیم است در آرایش نیروهای موجود. دستی نیست که پردهی غیب را کنار میزند، نظم موجود را از مشروعیت میاندازد و به سانسور، سرکوب و زندان پایان میدهد. کتابی است که در کلیت مادی خود، وارد عمل میشود و در خیابانها به دست این و آن میرسد. مجموعهی شعر (1) نه حاوی محتوای کنش سیاسی و نه حتا وسیلهی آن که فراتر از آن، نفس آن است. رابطهای که مخاطب این کتاب با آن برقرار میکند، رابطهای است که الزامن در چارچوب ماتریالیسم دیالکتیک میگنجد. محتوای کتاب در شیوهی چاپ و توزیع آن توضیح داده میشود. مجموعهی شعر(1) این فرصت را به وجود نمیآورد تا همچون مجموعهها و کتابهای دیگر، محتوایش را مستقل از شیوهی چاپ و توزیع آن بررسید.
3- قطعاتی که مجموعهی شعر(1) را شکل میدهند، صرفن شعارهایی سیاسی نیستند که به زعم شاملو، «هیچ چیزی را پیش نمیبرند و فقط شاید کمیخاصیت تحریککنندگی داشته باشند.» تکتک این قطعهها به واسطهی نوع رفتار زیباییشناسانهای که به خرج دادهاند، سویههای انتقادی به خود میگیرند. شعر سیزدهم، به تمامی نشاندهندهی اتفاقی است که در مجموعهی شعر(1) میافتد. این شعر، «نام یک کارگر 3» نام دارد و در نخستین سطر آن آمده است: «تکرار نام «منصور حیات غیبی» کارگر شرکت واحد تهران عضو هیئت مدیرهی سندیکا – 100 بار» و بعد، دقیقن صدبار نام «منصور حیات غیبی» تکرار شده است، بدون کم و کاست، پشت سر هم و به فاصلهی یک کاما از یکدیگر. [4]
نقد ادبی در مواجهه با «نام یک کارگر 3» خلع سلاح میشود: شعر در همان نخستین سطر خود، روندی را که در پیش خواهد گرفت، برملا میکند و در ادامه، به آن چه وعدهاش را داده است، وفادار میماند. این منطق سفت و سخت اقتصادی که چیزی را برای پنهان کردن باقی نمیگذارد، نقد ادبی را به انفعال میکشاند: یا باید این شعر را نادیده بگیرد، یا بار دیگر از روی آن بنویسد. راه سومی در میان نخواهد بود. نام «منصور حیات غیبی» به وجدان معذب نقد ادبی تبدیل میشود؛ چنان که تکرارش کافی به نظر نمیرسد. بدون آن که پای ایجاز در میان باشد، چیزی این وسط گم شده است؛ چیزی که شعر از آن تهی است و باید به آن اضافه کرد. این همان ضرورتی است که قطعههای مجموعهی شعر (1) را در کنار یکدیگر میگذارد و سرنوشتش را در خیابانها رقم میزند. این مجموعه بیش از آن که حاصل گردهم آمدن تعدادی شعر و یک مانیفست باشد، اجرای آنهاست و خواندن آن، به تماشا نشستن آن بدنی است که چنین اجرایی را به نمایش میگذارد؛ خواندنی که تنها با مجموعهای دیگر و اجرایی دیگر از سوی خواننده به ارگاسم میرسد وگرنه آن ابژهی کوچک میل ـ آن تهیگی که کفایت شعر را از آن بازمیستاند ـ تا ابد جای خود باقی خواهد ماند.
با این حساب، این شعرها به خودیخود فقط « کمیخاصیت تحریککنندگی» ندارند. علاوه بر آن، همزمان که از گفتمان ادبی فراروی میکنند، مسیر تازهای را پیش روی آن میگذراند و مسئلهسازهای تازهای را پیش میکشند. کنش ذاتن بیانگرایانهی مجموعهی شعر (1) به گونهای نیست که بتوان آن را هم ردیف نمونههای رئالیسم سوسیالیستی دانست. آن منطق اقتصادی که پیشتر حرفش به میان آمد، ابژهی بیان را جا میگذارد و خلائی را به وجود میآورد که تنها با بدن خواننده پر میشود. بیانگری همواره متهم به رویکرد حداقلی و کارکردگرایانه به زبان بوده است اما همین رویکرد در تکتک قطعههای این مجموعه، روی سوءتفاهم بنیادین زبان انگشت میگذارد: زبان، فناوری ارتباطی مطمئنی نیست... باید به فناوری بدنها مجهز شد.
4ـ بیانیهی شعر آکسیون، سویهی دیالکتیکی مجموعهی شعر(1) را به تمامی وامینماید. قطعههای این مجموعه روی بیکفایتی شعر و ناتمامی خود، تاکید میکنند و این بیانیه، صرفنظر از محتوای آن، این بیکفایتی و ناتمامی را به گونهای مضاعف شدت میبخشد. کنش بیانیه، خلاف آن چه «اسماعیل نوری اعلاء» در «تئوری شعر» و «ابوالفضل پاشا» در «شعر و حرکت» میپندازند و با محافظهکاری تمام از آن میهراسند و فاصله میگیرند، کنشی صرفن ایضاحی و بخشنامهای نیست. در عین حال، همچون موخرهای عمل نمیکند که «رضا براهنی» در پایان «خطاب به پروانهها» مینویسد تا شعرهایش را واکسینه کند. برعکس؛ بیانیه، یک ژانر مستقل نوشتاری است و نسبت مستقیم و غیر مستقیمی با تولیدات ادبی ندارد. تنها میتواند زیر پای آنها را خالی کند و علیهشان به کار گرفته شود. اینگونه است که بیانیهی شعر آکسیون، به استیضاح «شعر امروز» بسنده نمیکند که «هیچ کارکردی را نمیپذیرد، چون فقط آشغال است. به هیچ دردی نمیخورد.» مهمتر از آن، قطعههای مجموعهی شعر (1) را به معنای کاملن آلتوسری مورد خطاب قرار میدهد. مسئلهی اصلی این است که «جهان ما را خرسند نمیکند.» البته نتایجی را که از این مسئله به دست میآید و تزهای بیانیهی شعر آکسیون را در پیش مینهد، باید در یک چارچوب ریطوریقایی بررسید؛ گرچه در همان چارچوب نیز این بیانیه را میتوان گامی به پیش دانست. به عنوان مثال، مانیفست شعر حجم که اغلب به عنوان مهمترین مانیفست شعر فارسی قلمداد میشود، هرگز بصیرت تاریخی آن را ندارد تا مسئلهسازهایش را به کلیت تاریخ ادبی پیوند بزند. پس به شطح و سطح زبانی خود پناه میبرد و به دام همان انگارههایی بلاغی میافتد که ظاهرن روی آن تاکید دارد. همین استیصال پراتیک را میتوان در «مانیفست اسب» به چشم دید که تابستان سال گذشته در یکی از وبلاگهای متعلق به «مهرداد فلاح» منتشر شد. [5] این مانیفستها، بیش از آن که بخواهند تاریخ ادبی را ـ به زعم خود ـ واژگون کنند، به امتداد آن دامن میزنند. به همین دلیل، فرصت آن را نمییابند تا بیان شاعرانهی خود را کنار بگذارند و صراحتن، خواست تاریخی خود را پیش ببرند. در مقابل، بیانیهی شعر آکسیون بیش از آن که به «موضوع» مورد علاقهی خودش بپردازد، «موضع» تاریخمندش را اعلام میکند: «گذار به شعر آکسیون، فرآیندی منطبقِ گذر از یک سبک و شیوهی شعری به سبک نوتر و یا گذر از یک شیوهی متننویسی به متنی متفاوت نیست. مورد نظر ما، یک تغییر جهت رادیکال به وضعیتی است که شعر نه عنوان عین و ابژهای (متنی) جدای از سوژه و به شکل ذهنی درک شود، بلکه در این وضعیت، شعر موقعیتی است که در اشتراک با افراد جامعه زیست خواهد شد.» [6]و جای آن که چهگونگی تولید قطعههای مجموعهی شعر (1) را توضیح بدهد، استراتژی آن را مشخص میکند: «متنی که با آن مواجهید، نه یک لاس زدن زیباییشناختی است در حول و حوش شعر و دربارهي نوشتار و نقد ادبی و نه فلسفهبافی و ور رفتن با مفاهیم کلی و انتزاعی و عام. این متن، تمرکز ماست بر شعر به عنوان موقعیتی انقلابی برای زیستن. تلاشی است درگیر مسائل و گرفتاریهای زمانمند و تاریخی. و هدف ما چنین است: طرحریزی راهکاری مشخص برای شعر، بر اساس تحیلیل مشخص در شرایط عینی مشخص. این متن، یک استراتژی حمله است.»[7]
این بیانیه، نه بر سر «شعر امروز» که بیشتر از آن، بر سر قطعههای این مجموعه آوار میشود و نشان میدهد که نوشتن شعر، کافی نیست. باید در هر شرایطی آن را به انضمام درآورد؛ حتا در شرایطی که در قالب چنین مجموعهای ارائه میشود.
5- یک گفتمان ادبی بیشتر وجود ندارد و آن گفتمان ادبی موجود است. هرگونه تلاش برای شکل دادن به گفتمانی تازه، بیفایده است. چنین نتیجهای بر آمده از آن پوچی عهد عتیقی نیست که همه چیز را زیر آفتاب تغییرناپذیر میداند؛ بل که به خصلتهای خودبسنده و در عین حال، میانجیگرایانهی گفتمان ادبی اشاره میکند. تز یازدهم فویرباخ را میتوان به این شکل، تغییر داد که شاعران تاکنون به تزئین جهان پرداختهاند. نهایت کاری را که آنها از پیش بردهاند، بخشیدن توان تحمل وضع موجود به مخاطب بوده است. اخلاقیات شاعری، اخلاقیات راستکیشانهای است که از منطق ریاکارانهی کنارهگیری پیروی میکند و در برابر هر گونه کنش رادیکال به چنین حکمی متوسل میشود: « در خانه بنشین و کار خودت را انجام بده. در نهایت، موفق خواهی شد.» البته هیچ شاعری در خانه نمینشیند و به کاروبار خودش نمیرسد. برعکس؛ پشت تریبونهایی خواهد ایستاد که از او میخواهند شعرهایش را تا آنجا که زمان جلسه اجازه میدهد، بخواند و پس از آن، کمی جلوتر بیاید، دستانش را روی سینهاش بگذارد و رو به شنوندگانی که برایش کف میزنند، تا کمر خم شود. اینگونه است که ساختارهای پوسیده پابرجا میمانند، بلاهت ادبی بازتولید میشود و فسیلها جای خود را به «جوانترها» میدهند. در برابر کلیتی تا به این حد چندشآور اما تنها غر زدن کافی نیست. از این گذشته، توهم توطئه و این که «چند نفر» دارند «حق بقیه» را میخورند، چندشآورتر است. باید پذیرفت که ادبیات به ایدئولوژی فرومایگی و بلاهت فروکاسته شده است. باید از گفتمان ادبی فراروی کرد و همدلی با ادبیات را به کناری نهاد. باید به موقعیتهایی اندیشید که در آن، پچپچهاییکه طی سالهای اخیر در حاشیهی هر یک از جلسات و جوایز و جمعهای ادبی به گوش میرسد، به گفتمان درمیآیند . در حالی که گلههای ادبی همچنان به فعالیت خود ادامه میدهند و وضع موجود را ـ گیرم با آه و ناله علیه سانسور ـ تزئین میکنند، خودسازمانیابی سوژههای رادیکال تنها راه برونرفت است. گروههای 4-5 نفرهای که مشروعیت خود را نه از مرجعیت ژنریک ادبی و نه از موقعیتهای متعارف نظیر شبهای شعر، رسانههای رسمی و کتابهای مجوزدار میگیرند، تنها به کنش خودبنیاد اما فراروندهی خود اتکا میکنند و در نهایت، حیثیت سوژگانی خود را مییابند. مجموعهی شعر (1) از دل یکی از همینگروهها بیرون آمده است. گرچه نشریهی هنر و ادبیات اعتراضی پتک، این مجموعه را متعلق به «اصغر جعفرنژاد» معرفی کرده، اما روی جلد مجموعه آمده: «کنشی از: پتک» و در هیچ یک از صفحات آن، اشارهای به این نام نشده است. نخالههای نقد ادبی ـ بنا به سلیقهای که دارند ـ چنین موضوعی را میتوانند به مسائل امنیتی یا ایدهی مرگ مولف نسبت بدهند. در این میان، آن چه از منظر انتقادی حائز اهمیت است، وفاداری به آن کلیتی است که تولید و اجرای مجموعهی شعر (1) را ممکن کرده است. این وفاداری درست نقطهی مقابل آن همدلی بیپایانی است که در مواجههی سوژههای اخته با اثر ادبی به چشم میآید. آنها اثر ادبی را همچون ابژهی خودبسندهای در نظر میگیرند و چشم خود را روی موقعیتی که در آن مستقر میشود، میبندند. سوژهی مجموعهی شعر(1) اما با وفاداری به موقعیتی که در آن تولید و اجرا شده، تنها و تنها بصیرت تاریخی خود را به نمایش میگذارد.
[1] ـ به نظر ما نسل پریهای دریایی رو به انقراض است/الاهه شاملو
[2]- البته این موضوع دربارهی هر مجموعهی دیگری که به صورت غیررسمی منتشر میشود، صدق میکند. این مجموعهها قانون را زیر پا میگذارند و صرفنظر از محتوایی که دارند، آلت جرم به حساب میآیند.
[3]- خیابان یکطرفه/والتربنیامین/حمید فرازنده، صفحهی 34
[5]- مجموعهی شعر(1)، صفحهی 38
[6]- همان، صفحهی 47
[7]- همان، صفحهی 46


