تبليغاتX
پتک - نشریه هنر و ادبیات اعتراضی - داستان/زد و خورد/حامد شاملو
داستان/زد و خورد/حامد شاملو
هرگز ما هم را نشمرده‌ایم که چند تاییم. گاهی با همیم ولی همیشه تنهاییم. از ما فقط آنکه تنهایی‌اش طولانی است دوست‌دختر دارد. ما به جز یکی همه کارگر یک چاپخانه بودیم و شب همان‌جا می‌خوابیدیم. او ساقی حشیش بود. در یک تاریکخانه‌ی بوگندو ما عکس سگ و دیوید بکهام روی تی‌شرت‌ها چاپ می‌کردیم. عصر روزی از روزهای آخر پاییز غم یکی از ما را چنان فرا گرفت که تا آب و هوایی عوض کند چاره‌ای نداشتیم جز آن‌که در کردستان برویم سربازی. اما فرار کردیم چون سرهنگ که خودش یک تبعیدی بود به یکی از ما نظر داشت. در تاریک‌روشن پناهگاهی زیرزمینی پشت قبرستان تانک‌ها به او تجاوز کردیم و با زیرشلواری‌اش از نردبان دار زدیم‌اش. وقتی می‌دویدیم یکی‌مان تیر خورد به کول گرفتیم‌اش و در جنگلی پشت کوه‌های ملایر پنهان شدیم. به رودخانه که رسیدیم تشنه مرد ولی گفت مرا بخورید. به سختی توانستیم او را بر خود حرام کنیم اگرچه بسیار گرسنه بودیم. پوتین‌های‌مان را درآوردیم پاهای‌مان را در آب سرد فرو بردیم و منتظر شدیم تا موهای تراشیده‌مان بلند شود. یکی از ما گفت می‌روم ببینم این دور و برها چه خبر است و کنار لاشه‌ی یک بچه‌آهو توده‌ای از عقرب‌های کژدم را دید که از پاهایش بالا آمدند. از روی گوشواره‌ای که در رودخانه پیدا کرده بود شناختیم‌اش مشتی خاکستر زهرآلود از او باقی مانده بود که باد می‌پاشیدش. وقتی موهای‌مان بلند شد دیدیم اِه از جسد دوست‌مان که پشت‌سرمان بود تنها اسکلتی باقی مانده با گلوله‌ای که در کاسه‌ی سرش بود. گلوله را برداشتیم و استخوان‌هایش را به درخت افرا آویختیم. در لحظه‌ی آخری که او را ترک کردیم برای وداع فقط شعرهای خسرو گلسرخی یادمان آمد. خواندیم خواندیم خواندیم و از کامیونی که بوی پشگل می‌داد در تهران پیاده شدیم. مردم همچون همیشه احمق به نظر می‌آمدند و صف کشیده بودند تا رای بدهند یا قند و شکر بگیرند. تا پارک مسگرآباد پیاده رفتیم اما دقایقی که گذشت روی صندلی سبز آهنی غم به سراغ‌مان آمد. غمی به غایت گاینده. آنجا سگی که عوعو کرد در شیوه‌ی شاشیدن‌اش به شمشادها برای ما الهامی نهفته بود. یکی گفت چرا تا حالا به‌اش فکر نکردیم؟ یکی دیگر گفت چون که داشتیم به سرقت از بانک فکر می‌کردیم. اما آن‌که از همه مخ‌تر بود برگشت خانه موهای‌اش را کوتاه کرد و استخدام شد. ما او را طرد کردیم‌اش چون خیال داشت خودش را بیمه کند. از غصه و بعدها از خوشی سنکوپ کرد و هنگام شمردن تراول‌چک‌های رئیس‌اش در بانک مرد. به روی خودمان نیاوردیم. همگی در یک آن پوتین‌های‌مان را پوشیدیم و با هم به خانه‌ی مادربزرگ یکی‌مان رفتیم که سال‌ها می‌شد در خانه‌اش مرده بود و کسی غیر از ما نمی‌دانست. با احترام تمام او را در بزرگ‌ترین و زیباترین گلدان خانه‌اش دفن کردیم. پس از اجرای مراسم در زیرزمین پاتیل شراب‌های ناب قدیمی را یافتیم گفتیم سر بکشیم و دمی فارغ از هستی شویم. اما به سختی توانستیم آن را بر خود حرام کنیم. به جای‌اش دور یک گرامافون قدیمی مثل دانه‌های شکر که به پیراشکی می‌چسبد حلقه زدیم و گذاشتیم چیزی که از آن بیرون می‌آمد به گونه‌ای بدوی افسون‌مان کند. چند روز بی‌وقفه موسیقی را با آلت و خون تجربه کردیم و پس از آن هر یک به گوشه‌ای از باغ پناه بردیم. ما به فردیت رسیده بودیم. یکی از ما گفت رفقا دنیا شد به تخمم. از همان وقت موها و ریش‌های‌ انبوه‌اش فر خورد و دیگر چشم‌های‌اش را ندیدیم. ناچار شد در خواب هم سیگار دود کند و آنقدر ساکت شد که کلمات از یادش رفت. ما نمی‌دانستیم که دارد به تدریج ما را ترک می‌کند تا روزی که نامه‌ای از او در سطل آشغال پیدا کردیم و پی بردیم دیرزمانی است که او را دیگر ندیده‌ایم. آن نامه یک برگ کاغذ سفید بود. یکی دیگر از ما فیلسوفی تمام‌عیار شد با پالتو و عینکی ته‌استکانی و چشم راست‌اش چپ شد. او را هم نتوانستیم نجات بدهیم‌اش چرا که فکرمان را می‌خواند پیش از آنی که بگوییم در کتاب‌ها چه مزخرفاتی نوشته‌اند. وقتی از تصمیم‌اش برای خودکشی باخبر شدیم جلوی‌اش را نگرفتیم اما تا مرگ او را به‌تمامی در بر گیرد اعضای به‌دردبخور را برای فروش از بدن‌اش کش رفتیم. روزی که رفتیم گیتار و این‌جور چیزها جور کنیم یکی از ما گفت خیال دارد بالابان بزند و یقین دارد در گاراژها همه همراه لحن محزون‌اش خواهند گریست. به او گفتیم موسیقی‌ای که قرار است به گاراژها ببریم خشن و در ستایش جنگ (نه حتی در رثای آن) خواهد بود. هیچ نگفت فقط بالابان را در آن بعدازظهر آفتابی نواخت و عابرانی که در پیاده‌رو می‌گذشتند جلوی مغازه‌ی سازفروشی گریستند. مجاب شدیم و به خانه برگشتیم تا شعرهای‌مان را بنویسم و آهنگ‌های‌مان را بسازیم. اما شب ناامیدانه به ولگردی در خیابان‌های خلوت پرداختیم چون حتی یک کلمه ننوشتیم. آنجا ته کوچه‌ای تاریک دختری که با چاقویی استیل پیرمردی با کت و شلوار سفید را به سینه‌ی دیوار دوخت در شیوه‌ی تف کردن‌اش به صورت پیرمرد برای ما الهامی نهفته بود. البته آن تف به دیوار افتاد ولی ما نیمه‌ی پایینی شهر را تا صبح پرسه زدیم و تا غروب در همه‌ی توالت‌های عمومی اتاق به اتاق نشستیم و دیوارنوشته‌ها را به نت آوردیم. غروب با گیتار و این‌جور چیزهای‌مان به دورترین گاراژی که می‌شناختیم رفتیم تا قیامت به پا کنیم. ما از دروازه‌ی زنگ‌زده‌ی گاراژ گذشتیم آسمان کف و خون قاطی کرد. غیر از سگ‌بازها کسی آنجا نبود وقتی با گیتار و این‌جور چیزها روی سکویی که در وسط گاراژ بود گارد گرفتیم. سگی با پهلوی دریده تا پای سکو دوید اما خونریزی کشت‌اش. پس نواختن را با قطعه‌ای فولکلور در سوگ سگ آغاز کردیم. سگ‌بازها از زیر سقف‌ها به سوی ما آمدند لاجرم باران زد. پس سگ‌ها زار زدند و سگ‌بازها چاقوها را لخت کردند. هر قطعه را که می‌زدیم از سگ‌بازها یکی می‌افتاد و از ما آن‌که شعرها را می‌خواند گلوی خودش را با عربده‌ای سیزده ثانیه‌ای جر داد. چراغ‌های برق ترکید و بنزهای پلیس با آژیر خاموش به گاراژ ریختند. سگ‌بازها درگیر شدند تا ما فرار کنیم. در لحظه‌ی آخر یکی‌مان گفت رفقا! و کنار سگ‌بازها جنگید. روز بعد برای پیدا کردن دوست‌مان رفتیم اما گاراژ را پیدا نکردیم. مردم گفتند گاراژ کدام گاراژ؟! هم‌آن‌جا تکه‌ای سیم گیتار از خاک بیرون کشیدیم و از چشم مردم پنهان شدیم. شدیم آواره‌ی خیابان‌ها تا مگر ما را به کارگاهی که زمانی در آن کار می‌کردیم برسانند. در تاریکی کارگاه کسی را ندیدیم اما موسیقی‌ای که پخش می‌شد همانی بود که ما زدیم و بر تی‌شرت‌های تازه چاپ‌شده تصویرهایی از ما بود. یکی از ما گفت تف به این زندگی! ما مد شدیم و وقتی کارگاه را به آتش کشید خودش بیرون نیامد. حقیقت داشت که در این شهر جایی برای ما نیست. از خانه آن گلوله را برداشتیم و به جنگلی رفتیم که پشت کوه‌های ملایر پیدا کرده بودیم. کنار درخت افرا شاشیدیم موریانه‌های رفیق‌مان را کشتیم و گلوله را در کاسه‌ی سرش انداختیم. یکی از ما که همیشه عرق سگ از موهای‌اش می‌چکید هم‌آن‌جا ماده‌کفتار گری عاشق‌اش شد که می‌آمد آبتنی و زوزه می‌کشید. از ما فقط او مانده بود. ظهرها لخت با کفتار می‌خوابید تا روزی که آب هر دو را برد و دیگر از او خبری نشد.
لينک